بیان آیه
این آیه به منزله خلاصه گیرى از بیان مفصلى است که در سوره آمده و مى خواهد از آن آیات براى ما نتیجه گیرى نماید.
یا ایها الّذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا...
امرهائى که در این آیه آمده یعنى امر(اصبروا) و(صابروا) و(رابطوا) و(اتّقوا) همه مطلق و بدون قید است در نتیجه صبرش ، هم شامل صبر بر شدائد مى شود و هم شامل صبر در اطاعت خدا و همچنین صبر بر ترک معصیت و بهر حال منظور از آن صبر تک تک افراد است چون دنبالش همین صبر را به صیغه(مفاعله - صابروا) آورده که در مواردى استعمال مى شود که ماده فعل بین دو طرف تحقق مى یابد.
و مصابره عبارت است از اینکه جمعیتى به اتفاق یکدیگر اذیت ها را تحمل کنند و هر یک صبر خود را به صبر دیگرى تکیه دهد و در نتیجه برکاتى که در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاءثیر صبر بیشتر گردد و این معنا امرى است که هم در فرد(اگر نسبت به حال شخصى او در نظر گرفته شود) محسوس است و هم در اجتماع(اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود) چون باعث مى شود که تک تک افراد نیروى یکدیگر را به هم وصل کنند و همه نیروها یکى شود و انشاءاللّه به زودى بحثى مفصل در این باره در جاى خودش خواهیم کرد.
و رابطوا
مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است چون مصابره عبارت بود از وصل کردن نیروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همین وصل کردن نیروها اما نه تنها نیروى مقاومت در برابر شدائد بلکه همه نیروها و کارها در جمیع شؤ ون زندگى دینى چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى .
و چون مراد از مرابطه این است که جامعه به سعادت حقیقى دنیا و آخرت خود برسد _ و اگر مرابطه نباشد گو اینکه صبر من و تو به تنهائى و علم من و توبه تنهائى و هر فضیلت دیگر افراد به تنهائى سعادت آور هست ولى بعضى از سعادت را تاءمین مى کند و بعضى از سعادت سعادت حقیقى نیست ، - به همین جهت دنبال سه جمله :(اصبروا و صابروا و رابطوا) اضافه کرد:(و اتّقوا اللّه لعلکم تفلحون) که البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقى است .
گفتارى پیرامون مرابطه در جامعه اسلامى
1 _ انسان و اجتماع
انسان در میان تمامى جانداران موجودى است که باید اجتماعى زندگى کند و این مطلب احتیاج به بحث زیاد ندارند چرا که فطرت تمامى افراد انسان چنین است یعنى فطرت تمام انسانها این معنا را درک مى کند و تا آنجا هم که تاریخ نشان داده هر جا بشر بوده اجتماعى زندگى مى کرده و آثار باستانى هم(که از زندگى قدیمى ترین بشر آثارى بدست آورده) این مطلب را ثابت مى کند.
قرآن کریم هم با بهترین بیان در آیاتى بسیار از این حقیقت خبر داده از قبیل آیه :(یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا...).
و آیه :(و هو الّذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا) و آیاتى دیگر که خواننده عزیز براى درک هر یک از این آیات و نحوه دلالتشان لازم است به تفسیر یک یک آنها در این کتاب مراجعه کند.
2 _ انسان و رشد و نمو او در اجتماع
اجتماع انسانى مانند سایر خواص روحى انسان و آنچه که مربوط به او است از روز آغاز پیدایش به صورت کامل تکون نیافته تا کسى خیال کند که اجتماع نمو و تکامل نمى پذیرد نه در کمالات مادى و نه در کمالات معنوى بلکه اجتماعى شدن انسان هم مانند سایر امور روحى و ادراکیش دوش به دوش آنها تکامل پذیرفته هر چه کمالات مادى و معنویش بیشتر شده اجتماعش نیز سامان بیشترى به خود گرفته است و مسلما انتظار نمى رود که این یک خصوصیت از میان همه خصوصیات و خواص انسانیت مستثنا باشد یعنى خصوص اجتماعى بودنش از همان اول پیدایشش بطور کامل تحقق یافته باشد و اجتماع امروزیش با اجتماع روز اول خلقتش هیچ فرق نکرده باشد بلکه این خصیصه انسان مانند سایر خصائصش که بنحوى با نیروى علم و اراده او ارتباط دارند تدریجا بسوى کمال در حرکت بوده و کم کم در انسان تکامل یافته است .
و آنچه بعد از دقت و تاءمل در حال این نوع از موجودات یعنى انسان روشن مى شود این است که اولین اجتماع و گردهمائى که در بشر پیدا شده گرد همآئى منزلى از راه ازدواج بوده چون عامل آن یک عامل طبیعى بوده است که همان جهاز تناسلى(که زن و مرد هر کدام جهاز تناسلى مخصوص به خود را دارند) است و این خود قوى ترین عامل است براى اینکه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نماید زیرا معلوم است که این دو دستگاه هر یک بدون دیگرى بکار نمى افتد به خلاف مثلا جهاز هاضمه که اگر فرض کنیم
در محلى و زمانى یک فرد انسان تک و تنها باشد مى تواند با جویدن برگ و میوه درختان تغذى کند ولى نمى تواند به تنهائى فرزندى از خود منشعب سازد و همچنین دستگاههاى دیگرى که در بدن انسان تعبیه شده براى بکار افتادنش نیازى به انسانهاى دیگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است که باید در بین دو نفر مشترکا بکار بیفتد دو نفر از جنس مخالف(یعنى یک مرد و یک زن).
بعد از تشکیل اجتماع کوچک یعنى خانواده یک مشخصه دیگر بشرى خود نمائى کرد که ما در مباحث گذشته این کتاب آن مشخصه را استخدام نامیدیم یعنى اینکه هر انسانى بخواهد به وسیله انسانى و یا انسانهائى دیگر حوائج خود را بر آورد و سلطه خود را گسترش دهد آنگاه برایش ممکن است که اراده خود را بر آن انسانها تحمیل کند تا هر چه او مى خواهد آنها بکنند و رفته رفته این خصیصه به صورت ریاست جلوه کرد ریاست در منزل ریاست در عشیره(فامیل) ریاست در قبیله ریاست در امت .
این هم طبیعى است که ریاست در بین چند انسان نصیب آن کسى مى شده که از سایرین قوى تر و شجاع تر بوده و همچنین مال و اولاد بیشترى داشته و همچنین نسبت به فنون حکومت و سیاست آگاه تر بوده و آغاز ظهور بت پرستى هم همین جا است یعنى پرستش و خضوع انسانها در برابر یک انسان از همین جا شروع شد تا در آخر براى خود دینى مستقل گردید و ما انشاءاللّه العزیز در آینده در این باره بحثى کامل خواهیم کرد.
(و لذا به اصل مطلب بر گشته و مى گوئیم) مشخصه اجتماع به تمام انواعش چه اجتماع خانوادگى و چه غیر آن هر چند که هیچگاه در این ادوار بشرى از بشر جدا نبوده حتى برهه اى از زمان هم سراغ نداریم که انسان فردى زندگى کرده باشد و لیکن این نیز بوده که انسان این رقم زندگى را از زندگى فردى انتخاب نکرده و براى انتخاب آن بطور تفصیل مصلحت ها و خوبیهاى آن را نسنجیده بلکه(همانطور که قبلا گفته شد ضرورت وجود دستگاه تناسلى او را براى اولین بار به ازدواج یعنى اولین قدم در تشکیل اجتماع وا داشته(و قهرا مجبور شده قدمهاى دیگر را نیز بر دارد) و اما پى بردن به خوبیهاى آن و اینکه چگونه اجتماعى بهتر است ؟ به تدریج و به تبع پیشرفت سایر خواص بشرى رشد و نمو کرده نظیر خصیصه استخدام و خصیصه دفاع و...
اولین بارى که بشر متوجه منافع و مصالح اجتماع شد زمان بعثت اولین پیامبر الهىبود
و قرآن کریم خبر داده که اولین بارى که بشر متوجه منافع اجتماع شد و بطور تفصیل(و نه ناخود آگاه) به مصالح آن پى برد و در صدد حفظ آن مصالح بر آمد. زمانى بود که براى اولین بار پیغمبرى در میان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت . جان کلام این است که : به وسیله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گردید این مطلب را از آیات زیر استفاده مى کنیم که مى فرماید:
(و ما کان ژ الاامة واحدة فاختلفوا).
و نیز مى فرماید:(کان النّاس امّة واحدة فبعث اللّه النّبیین مبشّرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحقّ، لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا) چون این دو آیه چنین خبر مى دهد که انسان در قدیم ترین عهدش امتى واحده و ساده و بى اختلاف بوده سپس(بخاطر همان غریزه استخدام که گفتیم) اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید لذا خداى تعالى انبیا را بر انگیخت و با آنان کتاب فرستاد تا به وسیله آن کتاب اختلافها را بر طرف کنند و دوباره به وحدت اجتماعیشان بر گردانند و این وحدت را به وسیله قوانینى که تشریع فرموده حفظ کنند.
و نیز در آیه(شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا، و الذى اوحینا الیک ، و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى ، ان اقیموا الدین و لاتتفرقوا فیه) خبر مى دهد که : و با این کلام خود خبر داده از اینکه رفع اختلاف از بین مردم و ایجاد اتحادشان در کلمه تنها و تنها از راه دعوت به اقامه دین و اتحادشان در دین واحد تحقق مى یابد پس تنها دین است که ضامن اجتماع صالح آنان است .
و آیه نامبرده همین دعوت را(یعنى دعوت انسانهاى اولیه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دین و متفرق نشدن مردم در آن پیشنهاد کرده پس تنها ضامن اجتماع صالح دین است .
و این آیه - بطورى که ملاحظه مى فرمائید این دعوت را(یعنى دعوت به اجتماع و اتحاد را) از نوح علیه السلام حکایت کرده که قدیم ترین انبیا صاحب کتاب و شریعت است و بعد از آن جناب از ابراهیم و آن گاه از موسى و سپس از عیسى(علیه السلام) حکایت کرده با اینکه در شریعت نوح و ابراهیم علیهمالسلام عدد انگشت شمارى از احکام تشریع شده بود و از این چهار پیامبر(که نام برده شده) موسى علیه السلام شریعتى وسیع تر آورده و بطورى که قرآن کریم خبر مى دهد،
و از ظاهر انجیل هاى مسیحیان هم برمى آید عیسى علیه السلام نیز تابع شریعت آن جناب بوده(چون در سابق گفتیم که شریعت آن جناب بیشتر براى بر داشتن امور قدغن و تحلیل نمودن آن امور را داشته است که خداى تعالى به عنوان گوشمالى آنها را بر بنى اسرائیل حرام کرده بود) و شریعت موسى علیه السلام هم بطورى که گفته شده بیش از حدود ششصد حکم نداشته .
پس روشن گردید که دعوت به اجتماع دعوتى مستقل و صریح بوده که تنها از ناحیه مقام نبوت شروع شده و آغازگر آن انبیا علیهم السلام بوده اند و آن را در قالب دین به بشر پیشنهاد کرده اند به شهادت اینکه هم قرآن بدان تصریح نموده و هم تاریخ آن را تصدیق کرده است که ان شاءاللّه بحث تاریخیش مى آید.
3_ اسلام و عنایتش به امر اجتماع
هیچ شکى نیست در اینکه اسلام تنها دینى است که بنیان خود را بر اجتماع نهاده و ین معنا را به صراحت اعلام کرده و در هیچ شاءنى از شؤ ون بشرى مساءله اجتماع را مهمل نگذاشته ، _ و تو خواننده عزیز اگر بخواهى بیش از پیش نسبت به این معنا آگاه شوى ، - مى توانى از این راه وارد شوى که نخست اعمال انسانها را دسته بندى کنى و بفهمى که دامنه اعمال انسان چقدر وسیع است و اعتراف کنى که چگونه فکر آدمى از شمردن آنها و تقسیماتى که به خود مى گیرد به اجناس و انواع و اصنافى که منشعب مى شود عاجز است و از سوى دیگر در این معنا بیندیشى که چگونه شریعت الهیه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه یافته و چگونه احکام خود را بطور شگفت آورى بر آن اعمال بسط و گسترش داده(بطورى که هیچ عمل کوچک و بزرگ آدمى را بدون حکم نگذاشته) آنگاه در این بیندیشى که چگونه همه این احکام را در قالب هاى اجتماعى ریخته آن وقت خواهى دید که اسلام روح اجتماع را به نهایت درجه امکان در کالبد احکامش دمیده .
سپس آنچه دستگیرت شده با آنچه از سایر شرایع حقه که قرآن نیز به شاءن آنها اعتنا ورزیده مقایسه کنى یعنى با شرایع و احکامى که نوح و ابراهیم و موسى و عیسى آورده بسنجى نسبت اسلام و آن شرایع به دستت مى آید و در نتیجه به مقام و منزلت اسلام پى مى برى .
و اما آن شرایعى که در سایر ادیان است و اسلام اعتنائى به آنها نکرده مانند احکامى که در کیش بت پرستان و صائبان و پیروان مانى و مجوسیان و سایرین به آنها معتقدند وضع روشن ترى دارد که قابل مقایسه با احکام اسلام نیستند.
و اما امت هاى قدیم چه متمدن و چه غیر متمدن تاریخ چیزى از وضع آنان ضبط نکرده ولى این مقدار را مى دانیم که تابع موروثى هاى قدیم ترین عهد انسانیت بوده اند آنها نیز به حکم اضطرار جامعه تشکیل داده و به حکم غریزه به استخدام یکدیگر پرداختند و در آخر افراد تحت یک جمعى اجتماع کرده اند و آن جمع عبارت بوده از حکومتى استبدادى و سلطه پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده یا از اجتماعى قومى و نژادى و یا اجتماعى وطنى و اقلیمى که یکى از این چند عامل وحدت همه را در تحت رایت و پرچم شاه و یا رئیسى جمع مى کرده و راهنماى زندگیشان هم همان عامل وراثت و اقلیم و غیر این دو بوده نه اینکه به اهمیت مساءله اجتماع پى برده و در نتیجه نشسته باشند و پیرامون آن بحثى یا عملى کرده باشند حتى امتهاى بزرگ یعنى ایران و روم هم که در قدیم بر همه دنیا سیادت و حکومت داشتند تا روزگارى هم که آفتاب دین خدا در بشر طلوع کرد و اشعه خود را در اطراف و اکناف مى پراکند به این فکر نیفتادند که چرا تشکیل اجتماع دهیم و چه نظامى اجتماعى بهتر از نظام امپراطورى است ؟ بلکه به همان نظام قیصرى و کسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد و انحطاط جامعه شان تابع لواى سلطنت و امپراطوریشان بود هر زمانى که امپراطوریشان قوى و قدرتمند بود جامعه هم نیرومند بود هر زمان که رشد امپراطورى متوقف مى شد رشد جامعه نیز متوقف مى شد.
بله در نوشته هائى که از حکماى خود به ارث برده بودند از قبیل نوشته هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و غیر اینها بحث هائى اجتماعى یافت مى شود و لیکن تنها نوشته ها و اوراقى است که هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهائى است ذهنى که هرگز در مرحله خارج پیاده نگشته است و تاریخ آن زمان که براى ما به ارث رسیده بهترین شاهد بر صدق گفتار ما است .
پس درست است که بگوئیم : اولین ندائى که از بشر برخاست و براى اولین بار بشر را دعوت نمود که به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد و آن را از کنج اهمال و زاویه تبعیت حکومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث حساب کند ندائى بود که شارع اسلام و خاتم انبیا(صلى اللّه علیه و آله) افضل الصلوه والسلام سر داد و مردم را دعوت کرد به اینکه آیاتى را که از ناحیه پروردگارش به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاکى آنان نازل شده پیروى کنند مانند آیات زیر که مى فرماید:(و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم)
(و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا) تا آنجا که به مساءله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى فرماید:(و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون ، و لا تکونوا کالّذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات .)
(ان الّذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فى شى ء) و آیاتى دیگر که بطور مطلق مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى کند.
و در آیاتى دیگر دعوت مى کند به تشکیل اجتماعى خاص یعنى خصوص اجتماع اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد و به دست آوردن منافع و مزایاى معنوى و مادى آن مانند آیه شریفه :(انّما المؤ منون اخوة فاصلحوا بین اخویکم) و آیه :(و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم) و آیه :(و تعاونوا على البر و التقوى) و آیه :(و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) که انشاءاللّه توضیح مختصرى براى این مطلب خواهد آمد.
4- رابطه اى که اسلام بین فرد و اجتماعقائل است در هیچ دینى و ملتى سابقه ندارد
این معنا در سراپاى عالم صنع به چشم مى خورد که نخست اجزائى ابتدائى خلق مى کند که آن اجزا هر یک براى خود آثار و خواص خود را دارد و سپس چند جزء از آن اجزا را با هم ترکیب نموده(با همه تفاوت ها و جدائى ها که در آنها هست هماهنگ و هم آغوششان مى سازد
و از آن هم آغوش شده فوائدى نو اضافه بر فوائدى که در تک تک اجزا بود به دست مى آورد.
مثلا انسان که یکى از موجودات عالم است اجزائى و اجزایش ابعاضى دارد و اعضائى و اعضایش قوائى دارد که براى هر یک از آنها فوائدى مادى و روحى جداگانه است که اگر همه دست به دست هم دهند قوى و عظیم مى شوند همانطور که تک تک آنها وزن کمترى و رویهمشان وزن بیشترى دارد آثار و فوائد تک تک و مجموعشان نیز همین اختلاف را دارد وقتى دست به دست هم دهند در این سو و آن سو شدن و از این سو بدان سو برگشتن و در سایر فوائد قوى تر مى شوند و اگر هماهنگى نداشته باشند هر یک تنها کار خودش را مى کند گوش مى شنود و چشم مى بیند و ذائقه مى چشد و اراده عضوى را که بخواهد بکار مى اندازد و به حرکت در مى آورد ولى رویهم آنها از جهت وحدتى که در ترکیب پیدا مى کنند تحت فرمان و سیطره یک حاکم در مى آیند که همان انسان است و در این هنگام است که فوائدى از آن اعضا و قوا بدست مى آید که از تک تک آنها و از اجزاى یک یک آنها بدست نمى آمد فوائد بسیار زیادى که یا از قبیل افعالند و یا از مقوله انفعالها(در موجودات خارج اثر مى گذارند و یا از آن موجودات متاءثر مى شوند) فوائد بسیارى که یا روحى هستند و یا مادى و یکى از آن فوائد این است که در اثر هماهنگى اعضاء یک فایده چند فایده مى شود براى اینکه ماده انسانیت مثلا نطفه اى که بعدها انسان مى شود وقتى انسانى کامل شد مى تواند مقدارى از ماده خودش را از خود جدا کند و آنرا با تربیت انسان تمام عیارى مانند خود بسازد انسانى که مانند پدرش عمل کند هر چه از افعال مادى و روحى که از پدرش سر مى زند از او هم سر بزند.
پس افراد انسان با همه کثرتى که دارد یک انسان هستند و افعال آنها با همه کثرتى که از نظر عدد دارد از نظر نوع یک عمل است که به اعمالى متعدد تقسیم مى شود نظیر آب دریا که یک آب است ولى وقتى در ظرف هاى بسیارى ریخته مى شود چند آب مى شود پس این آبها که از نظر عدد بسیارند از نظر نوع یک آبند و در عین اینکه یک نوعند آثار و خواص بسیار دارند و این آثار بسیار وقتى آبها یکجا جمع مى شوند قوت و عظمت پیدا مى کنند.
اسلام هم افراد نوع بشر را در تربیت و در هدایتش بسوى سعادت حقیقى اش این معناى حقیقى را در نظر گرفته معنائى که چاره اى از اعتبارش نیست و در این باره فرموده :(و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا).
و نیز فرموده(یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى).
و نیز فرموده :(بعضکم من بعض).
هویت و شخصیت مستقل براى اجتماع در اسلام
و این رابطه حقیقى که بین فرد و جامعه وجود دارد خواه ناخواه به وجود و کینونتى دیگر منجر مى شود کینونتى در مجتمع و مطابق قوت و ضعف و وسعت و ضیقى که افراد در وجودشان و قوایشان در خواصشان و آثارشان دارند و در نتیجه غیر از وجود تک تک افراد که فرضا ده میلیون نفرند یک وجودى دیگر پیدا مى شود بنام مجتمع و غیر از آثار و خواصى که تک تک افراد دارند خواص و آثارى دیگر و از همه قوى تر پیدا مى شود بنام آثار اجتماع .
(صد هزاران خیط یکتا را نباشد قوتى چون به هم برتافتى اسفند یارش نگسلد _ مترجم) و به همین جهت قرآن کریم غیر از آنچه که براى افراد هست وجودى و عمرى و کتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصیتى براى اجتماع قائل است مثلا درباره عمر و اجل امت ها مى فرماید:(و لکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون).
و درباره کتاب خاص بهر امتى مى فرماید:(کل امه تدعى الى کتابها).
و درباره درک و شعور هر امتى مى فرماید:(زینا لکل امه عملهم).
و درباره عمل بعضى از امتها فرموده :(منهم امه مقتصدة).
و درباره طاعت امت فرموده :(امه قائمه یتلون آیات اللّه).
و درباره معصیت امتها فرموده :(و همت کل امه برسولهم لیاخذوه و جادلوا بالباطل لید حضوا به الحق فاخذتهم فکیف کان عقاب) یعنى هر امتى در صدد برآمد تا رسول خود را دستگیر کنند و با باطل علیه حق مجادله کردند تا شاید به وسیله آن حق را از بین ببرند در نتیجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود که بر سرشان آوردم .
و نیز درباره خلاف کارى امت فرموده :(و لکل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بینهم بالقسط).
و از همین جا است که مى بینم قرآن همان عنایتى را که به داستان اشخاص دارد به داستان و تاریخ امت ها نیز دارد بلکه اعتنایش به تواریخ امتها بیشتر است براى اینکه در عصر نزول قرآن آنچه از تاریخ بر سر زبانها بود تنها احوال پادشاهان و رؤ ساى امتها بود و ناقلین تاریخ هیچ در صدد ضبط احوال امتها و تواریخ جوامع نبودند شرح حال جوامع تنها بعد از نزول قرآن باب شد آن هم بعضى از مورخین مانند مسعودى و ابن خلدون متعرض آن شدند تا آنکه تحول فکرى اخیر در تاریخ نگارى پدیدار شد و به جاى پرداختن به شرح حال اشخاص به شرح حال امتها پرداختند و بطورى که مى گویند اولین کسى که این روش را باب کرد(اگوست کنت فرانسوى) متوفى در سال 1857 میلادى بوده است . و خلاصه اینکه لازمه آنچه در این باره اشاره کردیم این است که هر جا قوا و خواص اجتماعى با قوا و خواص فردى معارضه کند قوا و خواص اجتماعى به خاطر اینکه نیرومندتر است بر قوا و خواص فردى غلبه کند و همینطور هم هست چون لازمه قوى تر بودن یکى از دو نیروى متضاد این است که بر آن دیگرى غلبه کند علاوه بر اینکه حس و تجربه هم همین را اثبات مى کند و بر این معنا(یعنى غلبه قوه او خواص فاعله جامعه و قوا و خواص منفعله آن بر قوا و خواص فاعله و منفعله فرد) شهادت مى دهد مثلا وقتى جامعه بر امرى همت بگمارد و تحقق آن را اراده کند و قوا و خواص فاعله خود را به کار بگیرد یک فرد نمى تواند با نیروى خودش به تنهائى علیه جامعه قیام کند مثلا در جنگها و هجومهاى دسته جمعى اراده یک فرد نمى تواند با اراده جمعیت معارضه نماید بلکه فرد چاره اى جز این ندارد که تابع جمع شود تا هر چه بر سر کل آمد بر سر آن جزء هم بیاید حتى مى توان گفت اراده جامعه آن قدر قوى است که از فرد سلب اراده و شعور و فکر مى کند.
و همچنین آنجا که قوا و خواص منفعله جامعه به کار مى افتد مثلا خطرى عمومى از قبیل شکست در جنگ یا شروع زلزله و یا وجود قحطى و وبا او را وادار به فرار مى سازد و یا رسوم متعارفه باعث مى شود که از ترک عملى شرم کند و یا عادتى قومى جامعه را وادار مى سازد به اینکه فرم مخصوصى از لباس بپوشد در همه این انفعالهاى عمومى یک فرد نمى تواند
منفعل نشود بلکه خود را ناچار مى بیند به این که از جامعه پیروى کند حتى در این دو حال که گفته شد فعل و انفعال اجتماع شعور و فکر را از افراد و اجزا خود سلب مى کند.
علت اهتمام شدید اسلام به شاءن اجتماع
و همین معنا ملاک اهتمام اسلام به شاءن اجتماع است اهتمامى که تاکنون ندیده و ابدا نیز نخواهیم دید که نظیرش در یکى از ادیان و در یکى از سنن ملت هاى متمدن یافت شود(هر چند که ممکن است خواننده محترم این دعوى ما را نپذیرد).
علت این شدت اهتمام هم روشن است براى اینکه وقتى تربیت و رشد اخلاق و غرائز در یک فرد انسان که ریشه و مبدا تشکیل اجتماع است مؤ ثر واقع مى شود که جو جامعه با آن تربیت معارضه نکند و گرنه از آنجائى که گفتیم قدرت نیروى جامعه فرد را در خود مستهلک مى کند اگر اخلاق و غرائز جامعه با این تربیت ضدیت کند یا تربیت ما اصلا مؤ ثر واقع نمى شود و یا آن قدر ناچیز است که قابل قیاس و اندازه گیرى نیست(و مثل این مى ماند که ما بخواهیم یک ماهى قزل آلا را در آب شور تربیت کنیم که اگر در همان روزهاى اول ماهى کوچولوى ما از بین نرود تربیت ما آنطور که باید و آنطور که به زحمات ما بیارزد مؤ ثر واقع نمى شود<span class="px-1 py-0.5 rounded">(مترجم)).
به همین جهت است که اسلام مهم ترین احکام و شرایع خود از قبیل حج و جهاد و نماز و انفاق را و خلاصه تقواى دینى را بر اساس اجتماع قرار داد و علاوه بر اینکه قواى حکومت اسلامى را حافظ و مراقب تمامى شعائر دینى و حدود آن کرده و علاوه بر اینکه فریضه دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از تمامى منکرات را بر عموم واجب نموده براى حفظ وحدت اجتماعى هدف مشترکى براى جامعه اعلام نموده و معلوم است که کل جامعه هیچوقت بى نیاز از هدف مشترک نیست و آن هدف مشترک عبارت است از سعادت حقیقى(نه خیالى) و رسیدن به قرب و منزلت نزد خدا و این خود یک پلیس و مراقب باطنى است که همه نیت ها و اسرار باطنى انسان را کنترل مى کند تا چه رسد به اعمال ظاهریش پس در حکومت اسلامى اگر ماءمورین حکومتى که گفتیم موظف به دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از منکرند اطلاعى از باطن افراد نداشته باشند باطن ها بى پلیس و بدون مراقب نمانده اند و به همین جهت گفتیم اهتمام به امر اجتماع در حکومت و نظام اسلامى بیش از هر نظام دیگر است .
5 _ آیا سنت اجتماعى اسلام ضمانت بقا و اجرا دارد؟
ممکن است خواننده محترم بگوید : گیرم دعوى شما حق باشد یعنى نظام اجتماعى عالى ترین نظام و نظر اسلام در پدید آوردن جامعه اى صالح پیشرفته ترین و متقن ترین و اساسى ترین نظریه ها باشد و حتى از نظریه جوامع پیشرفته عصر حاضر نیز متقن تر باشد ولى وقتى ضامن اجرا ندارد چه فایده ؟
و دلیل نداشتنش همین است که در طول چهارده قرن به جز چند روزى در همان اوائل بعثت نتوانست خود را حفظ کند و جاى خود را به قیصریت و کسرویت داد و حکومتش به صورت حکومتى امپراطورى در آمد آن هم بصورت ناهنجارترین و فجیع ترین وضعش و اعمالى را مرتکب شد که امپراطوریهاى قبل از او هرگز مرتکب نشده بودند به خلاف حکومت زائیده شده از تمدن غرب که همواره روى پاى خود ایستاده هیچ تغییر ماهیتى نداده است .
و همین خود دلیل بر این است که تمدن غربى ها پیشرفته ترین تمدن و نظام اجتماعیشان متقن ترین و مستحکم ترین نظام است که سنت اجتماعى و قوانینش بر اساس خواست مردم و هر پیشنهادى است که مردم از روى طبیعت و هوا و هوسهاى خود مى کنند و در این باره معیار آن را خواست اکثریت و پیشنهاد آنان قرار داده چون اتحاد و اجتماع کل جامعه در یک خواست به حسب عادت محال است(و هیچ نظامى نمى تواند آنچه را مى کند مطابق میل کل جامعه باشد از سوى دیگر تحمیل خواست اقلیت بر اکثریت هم معقول نیست) و غلبه اکثر بر اقل سنتى است که در طبیعت نیز مشهور است چرا که ما مى بینیم هر یک از علل مادى و اسباب طبیعى اکثرا مؤ ثر واقع مى شوند نه پیوسته و على الدوام و همچنین از میان عوامل مختلف و ناسازگار اکثر مؤ ثر واقع مى شود نه همه و نه اقل به همین جهت مناسب است که هیکل اجتماع نیز هم از نظر غرض و هم به حسب سنت ها و قوانین جاریه در آن بر اساس خواست اکثر بنا شود و اما این فرضیه که دین پیشنهادى را که مى دهد در دنیاى حاضر جز آرزوئى خام نیست و از مرحله فرض تجاوز نمى کند و تنها مثالى است که جایش در عقل و ذهن است و نه در خارج ولى تمدن عصر حاضر در هر جا که قدم نهاده نیروى مجتمع و سعادتش را و تهذیب و طهارت افرادش از رذائل را ضمانت کرده است(البته منظور از رذائل هر عملى است که جامعه آن را نپسندد) نظیر دروغ خیانت ظلم جفا خشونت خشکى و امثال آن .
شبهه اى که دل غربزدگان را به خود مشغول داشته
این مطالب خلاصه و فشرده خیالاتى است که دل غرب زدگان ما را به خود مشغول نموده مخصوصا تحصیل کرده هاى مشرق زمین را که به اصطلاح رشته تحصیلشان بحث در مسائل اجتماعى و روانى است چیزى که هست این آقایان بحث را در غیر موردش ایراد کردند در نتیجه حق مطلب بر ایشان مشتبه شده است و اینک توضیح آن .
اما اینکه مى پندارند سنت اجتماعى اسلام در دنیا و در مقابل سنن تمدن فعلى و در شرایط موجود در دنیا قابل اجرا نیست به این معنا که اوضاع حاضر دنیا با احکام اسلامى نمى سازد
ما نیز قبول داریم لیکن این سخن چیزى را اثبات نمى کند چون ما هم نمى گوئیم با حفظ شرایط موجود در جهان احکام اسلام بدون هیچ درد سر جارى شود البته هر سنتى در هر جامعه اى جارى شده ابتدائى داشته یعنى قبلا نبوده و بعد موجود شده است و وقتى مى خواسته موجود شود البته شرایط حاضر با آن ناسازگار بوده و آن را طرد مى کرده و سنت نو هم با سنت قبلیش مبارزه مى کرده و چه بسا بخاطر ریشه دار بودن سنت قبلى چند بارى هم شکست مى خورده و دوباره قیام مى کرده تا پس از دو یا سه بار شکست غلبه مى یافته و سنت قبلى را ریشه کن مى کرده اند و چه بسا اتفاق مى افتاده که در مقابل سنت قبلى توان مقاومت نمى آورده اند چون عوامل و شرایط موجود هنوز با آن مساعد نبوده و در نتیجه شکست مى خورده و به کلى از بین مى رفتند. تاریخ خود شاهد بر این معنا است و از این پیروزیها و شکستها(چه در سنت هاى دینى و چه دنیوى و حتى در مثل نظام دموکراتیک و اشتراکى) نمونه ها دارد.
مثلا نظام و سنت دموکراتیک(که در دنیاى امروز سنت پسندیده است) بعد از جنگ جهانى اول در روسیه شکل واقعى خود را از دست داد و به صورت نظامى اشتراکى و کمونیستى در آمد و بعد از جنگ جهانى دوم کشورهاى اروپاى شرقى نیز به روسیه ملحق شدند و سپس چین به آن پیوست و نیز فرضیه دموکراتیک در بین جمعیتى قریب به نصف سکنه روى زمین بى کلاه ماند و تقریبا یکسال قبل بود که ممالک کمونیستى اعلام کردند. که رهبر فقید شوروى(استالین) در طول مدت حکومتش یعنى سى سال بعد از حکومت لنین نظام اشتراکى را به نظام فردى و استبدادى منحرف کرد و حتى در همین روزها هم وضع چنین است که اگر طایفه اى شیفته آن مى شود و طایفه اى دیگر از آن بر مى گردند و اگر جمعى به آن ایمان مى آورند جمعى دیگر مرتد مى شوند و این نظام همچنان رو به گستردگى مى رود تاریخ از این قبیل نمونه ها زیاد دارد قرآن کریم هم به این حقیقت اشاره نموده مى فرماید:(قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین) و مى فهماند که هر سنتى و نظامى که با تکذیب آیات خدا همراه بوده به عاقبتى پسندیده منتهى نشده است .
صرف عدم انطباق یک سنت با وضع حاضر انسانهادلیل بر بطلان و فساد آن سنّت نیست
پس صرف اینکه سنتى از سنت ها با وضع حاضر انسانها انطباق ندارد دلیل بر بطلان آن سنت و فساد آن نظام نیست بلکه آن سنت نیز مانند همه سنت هاى طبیعى که در عالم جریان دارد پاى گیر شدنش به دنبال فعل و انفعالها و کشمکش ها با عوامل مختلفى است که سد راهش مى شوند.
اسلام هم از دیدگاه یک سنت طبیعى و اجتماعى مانند سایر سنت ها است و مستثناى از این قانون کلى نیست وضع آن نیز مانند وضع سایر سنت ها است که اگر بخواهد پاى گیر شود عوامل و شرایطى دارد همچنانکه پاى گیر نشدنش نیز عوامل و شرایطى دارد و اوضاع امروز اسلام(با اینکه در دل بیش از چهار صدمیلیون نفر از افراد بشر براى خود جا باز کرده) ضعیف تر از وضعى که در زمان نوح و ابراهیم و محمد(صلى اللّه علیه و آله) داشت نمى باشد در روزگار این بزرگواران اسلام و دعوتش قائم به شخص واحد بود و دعوتشان در جوى آغاز شد که فساد همه جا را فرا گرفته و در همه دلها ریشه دوانده بود و این ریشه ها حتى یک روز هم نخشکیده و تا به امروز جوانه زده و باقى مانده است .
و رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله) وقتى قیام به دعوت نمود که به غیر از یک مرد و یک زن پیرو نداشت ولى بتدریج یکى یکى به پیروانش افزوده شد با اینکه آن روز روزگار عسرت بود لیکن نصرت خدا یاریشان کرد و توانستند اجتماعى صالح تشکیل دهند اجتماعى که صلاح و تقوا بر افراد آن غلبه داشت و تا آن جناب زنده بود صلاح اجتماعیشان نیز محفوظ بود تا آنکه رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله) از دنیا رفت فتنه ها کار اسلام را بدانجا که خواست کشانید.
و همین نمونه اندک از نظام اجتماعى اسلام با اینکه عمرى کوتاه داشت(و مى توان گفت از اول تا به آخرش سیزده سال بیشتر طول نکشید) و با اینکه عرصه حکومتش بسیار تنگ بود(و تنها قسمت غربى و جنوبى شبه جزیره عربستان را شامل مى شد) دیرى نپائید(یعنى در مدت کمتر از نیم قرن) بر مشارق و مغارب عالم سیطره یافت و تحولى جوهرى و ریشه دار در تاریخ بشریت پدید آورد تحولى که آثار شگرفش تا به امروز باقى است و از این به بعد نیز باقى خواهد ماند.
جامعه شناسان و روانکاوان در تاریخ نظرى نمى توانند از این اعتراف خود دارى کنند که منشاء(البته نه منشاء دور بلکه منشاء خیلى نزدیک) تحول عصر حاضر و عامل تمام تاءثیر آن همانا ظهور سنت اسلام و طلوع خورشید آن در جهان بود و بیشتر دانشمندان اروپا پیرامون تاءثیرى که تمدن اسلام در تمدن غرب داشت بط ور کافى و لازم بحث کرده اند و به آن اعتراف نموده اند مگر عده اى که یا دچار تعصب بوده اند و یا علل سیاسى به این حق کشى وادارشان ساخته و گرنه چگونه ممکن است که دانشمندى خبیر و بینا با نظر انصاف به مساءله نظر کند _ و آنگاه
نهضت و حرکت تمدن عصر جدید را نهضتى از جانب مسیحیت دانسته و بگوید: قائد و پرچمدار این جنبش پیشرفته حضرت مسیح(علیه السلام) بوده است ؟ با اینکه مسیح(علیه السلام) در کلماتش تصریح کرده به اینکه کارى به کار مادیات و به جنبه جسمى بشر ندارد و در کار دولت و سیاست مداخله نمى کند و تمام کوشش و همش اصلاح جان بشر است به خلاف اسلام که بشر را به اجتماع و تاءلیف مى خواند و در تمام شؤ ون فردى و اجتماعى بشر مداخله مى کند بدون اینکه شاءنى از آن شؤ ون را است ثنا کرده باشد و آیا اگر دانشمندى به خود اجازه چنین بى انصافى را بدهد جز اینکه بگوئیم در صدد خاموش کردن نور اسلام است محل دیگرى دارد؟(هر چند که خدا نور خود را تمام مى کند چه دشمنان بخواهند و چه نخواهند) و آیا جز این است که به انگیزه بغى و دشمنى مى خواهد با این حق کشى خود اثر دین اسلام را از دلها بزداید و آنرا به عنوان یک ملیت و نژاد که جز انشعاب نسلى از نسلهاى دیگر اثرى ندارد معرفى کند؟.
اسلام صلاحیت خود را براى هدایت مجتمع انسانى به سوى سعادت ثابت کرده است
و کوتاه سخن اینکه : اسلام صلاحیت خود را براى هدایت مردم بسوى سعادتشان و پاکى حیاتشان ثابت کرده و با این حال چگونه ممکن است کسى آن را یک فرضیه غیر قابل انطباق بر زندگى بشر بداند و بپندارد که چنین فرضیه اى حتى امید نمى رود روزى زمام امر دنیا را به عهده بگیرد(با اینکه هدف اسلام چیزى به جز سعادت حقیقى انسان نیست).
و با اینکه در سابق در تفسیر آیه :(کان النّاس امه واحده) گذشت که بحث عمیق در احوال موجودات عالم به اینجا منجر مى شود که بزودى نوع بشر هم به هدف نهائیش(که همان ظهور و غلبه کامل اسلام است) خواهد رسید یعنى روزى خواهد آمد که اسلام زمام امور جامعه انسانى را در هر جا که مجتمعى از انسان باشد بدست خواهد گرفت و گفتیم که خداى عزوجل هم طبق این نظریه و رهنمود عقل وعده اى داده و در کتاب عزیزش فرموده :(فسوف یاتى اللّه بقوم یحبهم و یحبونه اذله على المؤ منین اعزه على الکافرین و یجاهدون فى سبیل اللّه و لا یخافون فى اللّه لومه لائم).
(و شکر خداى را که در عصر ما چنین مردمى را آورد و دیدیم که در راه دوستى خدا بر سر شهادت در میدان جنگ از یکدیگر پیشى مى گیرند و کار اینان به جائى رسیده است که
المیران ج 4 ص 159
وقتى فرماندهى بخواهد یکى از آنان را به خاطر رعایت نکردن ضوابط گوشمالى دهد بدترین گوشمالى این است که از فیض شهادت محرومش کند و اجازه رفتن به جبهه مقدم را به او ندهد(مترجم)).
(و آیاتى دیگر که این معنا را افاده مى کند).
شعار اسلام(پیروى از حق) و شعار تمدن عربى(پیروى از اکثریت) مىباشد
البته در این میان جهت دیگرى نیز هست که دانشمندان در بحث هاى خود از آن غفلت ورزیده اند که آن عبارت است از اینکه تنها شعار اجتماع اسلامى پیروى از حق است(هم در اعتقاد و هم در عمل) ولى جوامع به اصطلاح متمدن حاضر شعارشان پیر وى از خواست اکثریت است .(چه آن خواست حق باشد و چه باطل) و اختلاف این دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه اى است که با این دو شعار تشکیل مى شود و هدف اجتماع اسلامى سعادت حقیقى انسان است یعنى آنچه که عقل سلیم آن را سعادت مى داند و یا به عبارت دیگر هدفش این است که همه ابعاد انسان را تعدیل کند و عدالت را در تمامى قواى او رعایت نماید یعنى هم مشتهیات و خواسته هاى جسم او را به مقدارى که از معرفت خدایش باز ندارد به او بدهد و هم جنبه معنویتش را اشباع کند و بلکه خواسته هاى مادیش را وسیله و مقدمه اى براى رسیدنش به معرفه اللّه قرار دهد و این بالاترین سعادت و بزرگترین آرامش است که تمامى قواى او به سعادت(مخصوصى که دارند) مى رسند(هر چند که امروز خود ما مسلمانان هم نمى توانیم سعادت مورد نظر اسلام را آنطور که باید درک کنیم براى اینکه تربیت اسلامى تربیت صددرصد اسلامى نبوده است).
و به همین جهت اسلام قوانین خود را بر اساس مراعات جانب عقل وضع نمود چون جبلت و فطرت عقل بر پیروى حق است و نیز از هر چیز که مایه فساد عقل است به شدیدترین وجه جلوگیرى نموده و ضمانت اجراى تمامى احکامش را به عهده اجتماع گذاشت(چه احکام مربوط به عقاید را و چه احکام مربوط به اخلاق و اعمال را)
علاوه بر اینکه حکومت و مقام ولایت اسلامى را نیز ماءمور کرد تا سیاسات و حدود و امثال آن را با کمال مراقبت و تحفظ اجرا کند.
و معلوم است که چنین نظامى موافق طبع عموم مردم امروز نیست فرورفتگى بشر در شهوات و هوا و هوسها و آرزوهائى که در دو طبقه مرفه و فقیر مى بینیم هرگز نمى گذارد بشر چنین نظامى را بپذیرد بشرى که بدست خود آزادى خود را در کام گیرى و خوشگذرانى و سبعیت و درندگى سلب مى کند چنین نظامى آنگاه موافق طبع عموم مردم مى شود که در نشر دعوت و گسترش تربیت اسلامى شدیدا مجاهدت شود همانطور که وقتى مى خواهد به اهداف بلند دیگر برسد مساءله را سرسرى نگرفته و تصمیم را قطعى مى کند و تخصص کافى به دست مى آورد و بطور دائم در حفظ آن مى کوشد.
و اما هدف تمدن حاضر عبارت است از کام گیریهاى مادى و پر واضح است که لازمه دنبال کردن این هدف این است که زندگى بشر مادى و احساسى شود یعنى تنها پیرو چیزى باشد که طبع او متمایل بدان باشد چه اینکه عقل آن را موافق با حق بداند و چه نداند و تنها در مواردى از عقل پیروى کند که مخالف با غرض و هدفش نباشد.
و به همین جهت است که مى بینیم تمدن عصر حاضر قوانین خود را مطابق هوا و هوس اکثریت افراد وضع و اجرا مى کند و در نتیجه از میان قوانینى که مربوط به معارف اعتقادى و اخلاق و اعمال وضع مى کند تنها قوانین مربوط به اعمال ضامن اجرا دارد و اما آن دو دسته دیگر هیچ ضامن اجرائى ندارد و مردم در مورد اخلاق و عقایدشان آزاد خواهند بود و اگر آن دو دسته قوانین را پیروى نکنند کسى نیست که مورد مواخذه اش قرار دهد مگر آنکه آزادى در یکى از موارد اخلاق و عقاید مزاحم قانون باشد که در این صورت فقط از آن آزادى جلوگیرى مى شود.
و لازمه این آزادى این است که مردم در چنین جامعه اى به آنچه موافق طبعشان باشد عادت کنند نظیر شهوات رذیله و خشمهاى غیر مجاز و نتیجه این اعتیاد هم این است که کم کم هر یک از خوب و بد جاى خود را به دیگرى بدهد یعنى بسیارى از بدیها که دین خدا آن را زشت مى داند در نظر مردم خوب و بسیارى از خوبیهاى واقعى در نظر آنان زشت شود و مردم در به بازى گرفتن فضائل اخلاقى و معارف عالى عقیدتى آزاد باشند و اگر کسى به ایشان اعتراض کند در پاسخ آزادى قانونى را به رخ بکشند.
لازمه سخن مذکور این است که تحولى در طرز فکر نیز پیدا شود یعنى فکر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بیفتد
و در نتیجه بسیارى از کارهائى که از نظر عقل فسق و فجور است از نظر میلها و احساسات تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشروئى شمرده شود نظیر بسیارى از روابطى که بین جوانان اروپا و بین مردان و زنان آنجا برقرار است که زنان شوهردار با مردان اجنبى و دختران باکره با جوانان و زنان بى شوهر با سگها و مردان با اولاد خویش و اقوامشان و نیز روابطى که مردان اروپا با محارم خود یعنى خواهر و مادر دارند و نیز نظیر صحنه هائى که اروپائیان در شب نشینى ها و مجالس رقص برپا مى کنند و فجایع دیگرى که زبان هر انسان مؤ دب به آداب دینى از ذکر آن شرم مى دارد.
و چه بسا که خوى و عادات دینى در نظر آنان عجیب و غریب و مضحک بیاید و به عکس آنچه در طریق دینى معمول نیست به نظرشان امرى عادى باشد همه اینها به خاطر اختلافى است که در نوع تفکر و ادراک وجود دارد(نوع تفکر دینى و نوع تفکر مادى).
تسلیم اکثر مردم در برابر لذائذ مادى موجب دورى آنها از حق و پذیرش سنت هاىاحساسى است
و در سنت هاى احساسى که صاحبان تفکر مادى براى خود باب مى کنند(همان طور که گفتیم) عقل و نیروى تعقل دخالتى ندارد مگر به مقدارى که راه زندگى را براى کامروائى و لذت بردن هموار کند پس در سنت هاى احساسى تنها هدف نهائى که هیچ چیز دیگرى نمى تواند معارض آن باشد همان لذت بردن است و بس و تنها چیزى که مى تواند جلو شهوترانى و لذت بردن را بگیرد لذت دیگران است . پس در این گونه نظامها هر چیزى را که انسان بخواهد قانونى است هر چند انتحار و دوئل و امثال آن باشد مگر آنکه خواست یک فرد مزاحم با خواست جامعه باشد که در آن صورت دیگر قانونى نیست .
و اگر خواننده محترم به دقت اختلاف نامبرده را مورد نظر قرار بدهد آن وقت کاملا متوجه مى شود که چرا نظام اجتماعى غربى با مذاق بشر سازگارتر از نظام اجتماعى دینى است چیزى که هست این را هم باید متوجه باشد که این سازگارتر بودن مخصوص نظام اجتماعى غربى نیست و مردم تنها آن را بر سنت هاى دینى ترجیح نمى دهند بلکه همه سنت هاى غیر دینى دایر در دنیا همین طور است و از قدیم الایام نیز همین طورى بوده حتى مردم سنت هاى بدوى و صحرانشینى را هم مانند سنت هاى غربى بر سنت هاى دینى ترجیح مى دادند براى این که دین صحیح همواره به سوى حق دعوت مى کرده و اولین پیشنهادش به بشر این بوده که در برابر حق خاضع باشند و بدویها از قدیم ترین اعصار در برابر بت و لذائذ مادى خضوع داشتند.
و اگر خواننده حق این تاءمل و دقت را ادا کند آن وقت خواهد دید که تمدن عصر حاضر نیز معجونى است مرکب از سنت هاى بت پرستى قدیم با این تفاوت که بت پرست قدیم جنبه فردى داشت و در عصر حاضر به شکل اجتماعى در آمده و از مرحله سادگى به مرحله پیچیدگى فنى در آمده است .
و اینکه گفتیم اساس نظام دین اسلام پیروى از حق است نه موافقت طبع روشن ترین و واضحترین بیان بیانات قرآن کریم است که اینک چند آیه از آن بیانات از نظر خواننده مى گذرد.
(هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق):(و اللّه یقضى بالحق) و درباره مؤ منین فرموده :(و تواصوا بالحق):(لقد جئناکم بالحق و لکن اکثرکم للحق کارهون) در این آیه ملاحظه مى فرمائید این اعتراف که حق موافق میل بیشتر مردم نیست و در جاى دیگر مساءله پیروى از خواست اکثریت را رد نموده و فرمود: پیروى از خواست اکثریت سر از فساد در مى آورد و آن این آیه است که :(بل جاءهم بالحق و اکثرهم للحق کارهون و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فیهن بل اتیناهم بذکرهم فهم عن ذکرهم معرضون) و جریان حوادث هم مضمون این آیه را تصدیق کرد و دیدیم که چگونه فساد مادیگرى روز بروز بیشتر و روى هم انباشته تر شد و در جاى دیگر فرموده :(فما ذا بعد الحق الا الضلال فانى تصرفون).
و آیات قرآنى در این معنا و قریب به این معنا بسیار زیاد است و اگر بخواهى به بیش از آنچه ما آوردیم آشنا شوید مى توانید سوره یونس را مطالعه کنید که بیش از بیست و چند بار کلمه حق در آن تکرار شده است .
پیروى از اکثریت در نظام طبیعت باعث بطلان حکمعقل به وجوب پیروى از حق نمى شود
و اما اینکه براى اعتبار بخشیدن به خواست اکثریت گفتند:(پیروى اکثر در عالم طبیعت هم جارى است)،
درست است و نمى توان تردید کرد که طبیعت در آثارش تابع اکثر است و لیکن این باعث نمى شود که حکم عقل(وجوب پیروى از حق) باطل شود و یا با آن معارضه کند چون طبیعت خودش یکى از مصادیق حق است آنگاه چگونه ممکن است حق خودش را باطل کند و یا به معارضه با آن برخیزد.
توضیح این مطلب نیاز به بیان چند مطلب دارد: اول اینکه : موجودات و حوادث خارجى ، که ریشه و پایه اصول عقاید انسان در دو مرحله(علم) و(عمل) هستند در پدید آمدن و اقسام تحولاتش تابع نظام علیت و معلولیت است که نظامى است دائمى و ثابت و نظامى است که به شهادت تمامى دانشمندان و متخصصین در هر رشته از رشته هاى علوم و نیز به شهادت قرآن کریم به بیانى که در بحث(اعجاز قرآن) در جلد اول عربى این کتاب گذشت استثنا نمى پذیرد.
پس جریان آنچه در عالم خارج جارى است از دوام و ثبات تخلف ندارد حتى مساءله اکثریت هم که در عالم طبیعت است در اکثریتش طبق قاعده است و دائمى و ثابت مى باشد مثلا اگر آتش در اکثر موارد گرمى و حرارت مى بخشد و نود در صد این اثر را از خود بروز مى دهد همین نود در صدش دائمى و ثابت است و همچنین هر چیزى که داراى اثر است و این خود مصداقى از کلى حق است .
دوم اینکه : انسان به حسب فطرت تابع هر چیزى است که به نحوى آن را داراى واقعیت و خارجیت مى داند پس خود انسان هم که به حسب فطرت تابع حق است خودش نیز مصداقى از حق است و حتى آن کسى هم که وجود علم قطعى را منکر است و مى گوید هیچ علم قطعى ا